بنام خداهم اکنون سر کلاس هستم.حواسم به هیچکدام کلمه ها و نوشته های روی صفحه نیست. فقط 45 دقیقه دیگر تا اتمام کلاس مانده. گرسنه ام نه میل دارم نه میتوانم غذا بخورم. کلاس به قوت خود پابرجاست و استاد در حال صدا کردن تک تک مان میباشد. گوشی در شارژ است و
بنام او..
فردا ششمین سال از نبودن توست.
چه روز ها و شب ها با تموم اتفاقات خوب و بدش بدون تو گذشت . تمام این مدت یک لحظه هم نبوده که دلم برای تو تنگ نشود .
حال که مینویسم، اشک در چشمم حلقه میزند و دلم فشرده میشود . فردا ساعت ۶:۳۰ آخرین بار است که
امروز کمترین تایمی که میشد از گوشی استفاده کردم. برای ملزومات کلاس و درسی و کمی هم پیش دوستام .از دیروز که تصمیم گرفتم گوشی رو بشدت کم کنم ، خب خیلی راحت بود . البته اینکه از آهنگش استفاده کردم و دست به گوشی نزدم هم بی فایده نبود و در نهایت اتاقم و
دقیقا همان تاریخ و همان ساعت ماه قبل ، پریود شده ام.
حوصله ی هیچ چیز ندارم .دراز کشیده ام و به هیچ فکر میکنم که چه بی انتهاست این هیچ! فکر به آن تمامی ندارد.
سرده/ خستم/خوابم میاد/ دلم گریه میخواد/ ضعف کردم / چشام درد میکنه/ کمرم درد میکنه/ دلم در
مرخص شده است . اما نفس هایش هنوز یاری نمیکند. هنوز نفس نفس میزند تا کلمه و جمله بسازد . برای همین هاست دلم نمی آید صحبت کنم . صدای بغض آلود دارد .بابا اصرار میکند و گوشی را میگیرم و صحبت میکنم . دلم میگیرد.
همینکه مرخص شده الهی شکر و خدا رو صد هزار
بنام خدا
ساعت ، ۴:۴۵ دقیقه بامداد است .
از شدت بیخوابی و پر انرژی بودن ، کتابم را باز کردم تا شاید خوابم ببرد و خب هرچی بیشتر میخوندم هیجان انگیز تر میشد !
تمرین هارا نوشتم و دقیقا همین نیمه های شب و صبح برایش ایمیل کردم:دی
حالا که تمرین ها رو